دو نوع دین در جنبش سبز؟؟؟

برچسب ها:
سارا شریعتی ،
مذهب علیه مذهب ،
جنبش سبز ،
جامعه شناسی ایران ،
علوم اجتماعی ،
علی(ع) مولا و سرپرست مسلمانان

این کلمات را ایشان در آخرین سفری که به مکه داشته اند ایراد کرده اند .
در آنجا دستور داده اند کسانی بین جمعیت در فواصل متعدد بایستند و کلمات ایشان را تکرار کنند تا همه جمعیت صد و بیست هزار نفری حاضر بشنوند.
نیز دستور داده اند کسانی که حاضرند به غائبین و کسانی که شنیدند به آنان که نشنیدند و کسانی که آگاه شدند به آنان که نمی دانند برسانند.
متن زیر کامل سخنان ایشان در آن سفر است که در عمل به دستور پیامبر(ص) که آنان که دانستند به دیگران برسانند در اینجا آورده شده است.
لازم به ذکر است این خطابه به "خطبه غدیر" نیز معروف است.
____________________________________________________________________________________
ستایش خدای را سزاست كه در یگانگی اش بلند مرتبه و در تنهایی اش به آفریدگان نزدیك است؛ سلطنتش پرجلال و در اركان آفرینش اش بزرگ است. بى آنكه مكان گیرد و جابه جا شود، بر همه چیز احاطه دارد و بر تمامی آفریدگان به قدرت و برهان خود چیره است.
همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگی او را پایانی نیست. آغاز و انجام از او و برگشت تمامی امور به سوی اوست.
اوست
آفریننده آسمان ها و گستراننده زمین ها و حكمران آن ها.
دور و منزه از خصایص آفریده هاست و در منزه بودن خود نیز
از تقدیس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛
افزونی بخش آفریده ها و نعمت ده ایجاد شده هاست.
به یك
نیم نگاه دیده ها را ببیند و دیده ها هرگز او را نبینند.
دیده ها را بر او راهی نیست و اوست دریابنده دیده ها. بر پنهانی ها آگاه و بر كارها داناست. كسی از دیدن به وصف او نرسد و بر چگونگی او از نهان و آشكار دست نیابد مگر، او - عزّوجلّ - خود، راه نماید و بشناساند.
و گواهی می دهم كه او «الله» است. همو كه تنزّهش سراسر روزگاران را فراگیر و نورش ابدیت را شامل است. بی مشاور، فرمانش را اجرا، بی شریك تقدیرش را امضا و بی یاور سامان دهی فرماید. صورت آفرینش او را الگویی نبوده و آفریدگان را بدون یاور و رنج و چاره جویی، هستی بخشیده است. جهان با ایجاد او موجود و با آفرینش او پدیدار شده است.
پس اوست «الله» كه معبودی به جز او نیست. همو كه صُنعش استوار است و ساختمان آفرینشش زیبا. دادگری است كه ستم روا نمی دارد و كریمی كه كارهابه او بازمی گردد.
و گواهی می دهم كه او «الله» است كه آفریدگان در برابر بزرگی اش فروتن و در مقابل عزّتش رام و به توانایی اش تسلیم و به هیبت و بزرگی اش فروتن اند. پادشاه هستی ها و چرخاننده سپهرها و رام كننده آفتاب و ماه كه هریك تا اَجَل معین جریان یابند. او پردۀ شب را به روز و پردۀ روز را - كه شتابان در پی شب است - به شب پیچد. اوست شكنندۀ هر ستمگر سركش و نابودكنندۀ هر شیطان رانده شده.
نه او را ناسازی باشد و نه برایش انباز و مانندی. یكتا و بی نیاز، نه زاده و نه زاییده شده، او را همتایی نبوده، خداوند یگانه و پروردگار بزرگوار است. بخواهد و به انجام رساند. اراده كند و حكم نماید. بداند و بشمارد. بمیراند و زنده كند. نیازمند و بی نیاز گرداند. بخنداند و بگریاند. نزدیك آورد و دور برد. بازدارد و عطا كند. او راست پادشاهی و ستایش. به دست توانی اوست تمام نیكی. و هموست بر هر چیز توانا.
شب را در روز و روز را در شب فرو برد. معبودی جز او نیست؛ گران مایه و آمرزنده؛ اجابت كنندۀ دعا و افزایندۀ عطا، بر شمارندۀ نفَس ها؛ پروردگار پری و انسان. چیزی بر او مشكل ننماید، فریاد فریادكنندگان او را آزرده نكند و اصرارِ اصراركنندگان او را به ستوه نیاورد.
نیكوكاران را نگاهدار، رستگاران را یار، مؤمنان را صاحب اختیار و جهانیان را پروردگار است؛ آن كه در همه احوال سزاوار سپاس و ستایش آفریدگان است.
برچسب ها:
متن خطبه غدیر ،
پیامبر(ص) و علی(ص) ،
حق علی(ع) ،
خلافت ،
حجة الوداع ،
بیست عامل عقب ماندگی ایرانیان
مقاله ای از مصطفی ملكیان
ملكیان در این مقاله به بررسی علل و عواملی كه به عقل ماندگی ما ایرانیان دامن می زند پرداخته است.
وی علاوه بر سه عامل استعمار ، ضعف قوه حاكمه و تلقی مردم از دین ، ضعف فرهنگی را نیز عامل چهارم این عقب ماندگی می داند. ضعف فرهنگی در این مقاله در بیست عنوان خلاصه شده كه ملكیان نه عامل از این بیست عامل را ذیل دو عامل اصلی "استدلال ناگرایی" و "نداشتن زندگی اصیل" آورده است و بقیه را به صورت جداگانه.
این مقاله پیش از این در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده است.
========================================================
در صد سال اخیر كسانی كه درباره مشكلات جامعه سخن گفتهاند و مطالعه كردهاند معمولاً مجموعه علل و عواملی كه باعث این همه مشكلات علمی، بیچارگی و بدبختی و مسائل نظری برای جامعه شده است را بیشتر در سه محور كندوكاو كردهاند. اولین محور، مداخله كشورهای خارجی، استعمار و انواع و اقسام سلطهطلبیها بوده است. دومین نكته رژیمهای سیاسی حاكم و مساله سوم تلقی مردم از دین بوده است. این سه عامل تاكنون بیشتر مورد تاكید بوده است و بسته به دیدگاههای مختلف بر یكی از این عوامل بیشتر تاكید شده است. اگرچه معمولاً كسی هم نیست كه دو عامل دیگر را انكار كرده باشد.
اما مسالهای كه مهمتر
از این سه عامل است وضع فرهنگی مردم است. به تعبیر دیگر آسیبشناسی
فرهنگی مردم ایران و اینكه به لحاظ فرهنگی چه امور نامطلوبی در ذهن و
ضمیرشان راسخ شده است. بنابراین سخنان من به معنای انكار سه عامل دیگر
نیست. ولی تاكید بر این است كه مهمتر ازآن، نگرشهای فرهنگی
ماست.
در باب نگرشهای
فرهنگی من یك تفسیر دوگانه دارم. من معتقدم وقتی گفته میشود كه از ماست
كه بر ماست و اینكه گفته میشود ما باید از درون تغییر كنیم دو نوع
تغییركردن مراد است كه من به یك نوع آن میپردازم.
گاه وقتی گفته میشود
كه «ما باید عوض شویم» یعنی تا ما رفتار اخلاقی سالمی نداشته باشیم وضعمان
بهبود پیدا نمیكند و این نكته گفته میشود كه سود سرانجام و بالمآل همه در
اخلاقی زیستن است. این اخلاقی زیستن یكی از دو بخش مطلب محل اشاره من
است. اما وضع فرهنگی تنها به بحث اخلاقی ما بستگی ندارد و به یك سری
نگرشهای ذهنی هم بستگی دارد و من میخواهم به این نگرشهای ذهنی
بپردازم.
نگرشهای ذهنی اموری
هستند كه آگاهانه یا ناآگاهانه در ما راسخ شدهاند و ما در همه كنشها و
واكنشها تحتتاثیر این نگرشها هستیم كه لزوماً جنبه اخلاقی هم ندارد و
برای تغییر آنها نباید رفتار اخلاقی ما تغییر كند. برعكس این نگرشها هستند كه
اخلاق ما را به سمت ناسالمی میكشند. میشود این نگرشها را تحت عنوان
جامعهشناسی قوم ایرانی بحث كرد. اما موضوع بحث من درباره جامعهشناسی
ایران معاصر نیست. به تعبیر دیگر من به این بحث كه شاخهای از
جامعهشناسی و روانشناسی مربوط به اقوام است، نمیپردازم.
از اینرو این سخنان را نباید در عداد كتاب «روح ملتها»ی زیگفرید یا نوشته مرحوم بازرگان كه گفتند زیگفرید به روح ملت ایران نپرداخته و من به روح ملت ایرانی میپردازم تا نوشته كاملتری شود، قرار داد. من بیست عامل را که به مسائل فرهنگی و نگرشهای ایرانیان مربوط میشود، احصا كردهام. استدلالهای من هم بر این مطالب بیشتر دروننگرانه است. یعنی مخاطب باید به درون خودش مراجعه كند و ببیند كه در خودش چنین حالتی وجود دارد یا نه؟ و اگر وجود دارد میتوان گفت این سخنان روی صواب دارد.
آگاهی و آزادی
آگاهی و آزادی
مقاله ای از محمد امین تاجور (مات)
تاجور در این مقاله به رابطه آگاهی و آزادی پرداخته و با نگاهی آسیب شناسانه به چرایی كمرنگ بودن حس آزادیخواهی در مردم پاسخ داده است.
____________________________________________________________
در
تمام طول تاریخ، انسان به سبب انسان بودنش همواره خود را آزاد می دانسته و از همان
ابتدا در برابر هر عاملی که این آزادی را از او سلب می کرده مقاومت نموده و تا
جایی که توانسته با آن مبارزه کرده است.
هر
چند در ادوار مختلف با اطوار مختلف بندها بر دست و پا، و لجامها بر دهانها، و سنگ
ها بر سر راه اندیشه مردمان، بسته اند و زده اند و انداخته اند، لکن چون این یک نیاز فطری است اصل
آن را خاموش نتوانسته اند کرد.
آنچه
این مقاله بدان خواهد پرداخت بررسی علتی است که آن بندها را به وجود آورده و افراد
را به سمتی برده که به آن تن در دهند.
همانطور
كه مرحوم دكتر شریعتی در موارد بسیار تاكید ورزیده، در تمام طول تاریخ سه گروه
بوده اند كه خلق را در بند كرده اند و آزادی شان را ستانیده اند و بر گرده شان
سوار شده اند.
اول
زورمندان و طبقه حاكمه جامعه بوده اند كه زمامداران را شامل می شوند و مردم برده
سیاسی شان.
دوم
مترفین و زرمندان و طبقه ثروتمند بوده اند و مردم برده اقتصادی شان.
و
سوم طبقه روحانی و متولیان رسمی مذهب بوده اند و مردم برده اعتقادی شان.
این
بردگی ها در برخی موارد ناخواسته و به اجبار است و در برخی موارد با رضایت. اما آن
چیست كه موجب می شود كسی تن به بردگی بدهد و دست از آزادی اش – خواسته یا ناخواسته
– بكشد و زیر یوق دیگری برود؟
چندی
قبل در دوره آموزشی سربازی در تهران و در یکی از پادگانهای مجهز و زیبای ارتش
بودم. برخی روزها به دلایلی موفق می شدم مرخصی بگیرم و یک شب یا یک شب و یک روز
بیرون از پادگان در منزل اقوام و آشنایان به سر ببرم.
ولی
وقتی بر می گشتم غم در برم می گرفت و هنگامی که دیگر سربازان می پرسیدند مرخصی خوش
گذشت یا نه؟ می گفتم پشت در همین پادگان، در همان خیابان پشتی باشی و داخل اینجا
نباشی خوش می گذرد!
و
همه سربازان دیگر با من هم عقیده و موافق بودند.
با
خود اندیشیدم که این احساس مشترک از چه روست؟ مگر این پادگان با این وسعت و این
همه سر سبزی و زیبایی و هوای به این خوبی و احترام فوق العاده ای که مسئولین به ما
که تحصیلکرده بودیم می گذاشتند و غذای عالی و استراحتگاه تمیز و... چه کم دارد که
پشت در آن و در آن خیابان پشت پادگان خوش می گذرد و داخل آن نه؟
پس
از چندی به این نتیجه رسیدم که آنچه ما را به فرار از این مکان و گذشتن از آن "در"،
ترغیب می کند و حریص نسبت به آن ، تنها این "آگاهی" است که "حق
نداریم پایمان را از آن بیرون بگذاریم."
یعنی
از "در بند بودن" خود آگاه شده ایم.
چه
بسا انسان چندین سال و حتی یک عمر در شهری بماند و از آن خارج نشود و دلش هم
نخواهد که از آن بیرون برود ، ولی اگر به همین انسان بگویند حق نداری از این شهر
بیرون بروی! دیگر تنها آرزویش و تمام هم و غمش و فکر و ذکرش بیرون رفتن از این شهر
می شود. از هرکه از بیرون شهر می آید احوال دیگر شهرها را می پرسد و شاید هر روز
برود و از دروازه شهر اطراف آن را با حسرت نگاه کند و...
تبعید
روی همین اصل استوار است: اقامت اجباری در منطقه ای!
همین
که انسان بفهمد در بندی گرفتار است و مجبور است در آن بماند و از آن نباید تعدی کند
و پا فراتر گذارد، شروع به تلاش می کند برای گسستن آن بند و خروج از آن مرز!
بنابراین
اصل درک آزادی و نیاز به آن، زمانی در انسان پدید می آید که انسان نسبت به بندی که
در آن گرفتار است "آگاه" شود.
یعنی
آگاهی مقدمه است بر آزادی خواهی.
=======================================================================
بقیه مقاله را در ادامه مطلب بخوانید.
به دعوتنامه ای كه امروز(88.8.27) برای اطلاع رسانی به دستم رسیده توجه كنید:
گرامیداشت
یاد بیدار
غلامحسین
ساعدی
اکنون که بیست و
دومین سالگرد درگذشت غلامحسین ساعدی
فرا می رسد، در ساعت 15 روز شنبه سیام آبان ماه 1388مطابق با بیست و یکم نوامبر
2009 بر مزار او گرد هم میآئیم تا یاد
همواره بیدار نویسندة بزرگ ایران را گرامی داریم.
همسر و دوستان
(گورستان پرلاشز، قطعۀ 84، مترو: خط 3، ایستگاه "گامبتا")

برچسب ها:
محمد امین تاجور ،
آزادی ،
آگاهی ،
درد نان ،
دكتر شریعتی ،
توسعه ،
پیشرفت ،
فرهنگ ،
غلامحسین ساعدی ،
بزرگداشت ،
گورستان پرلاشز ،
آقای مهندس موسوی کتمان حقیقت چرا؟
قصه انقلاب فرهنگی قصه عبرت آموزی است. بعضی از رسانه ها و دستگاه های حکومتی، سال ها است که برای فرو کوفتن یکی از ناقدان و ناراضیان، یعنی سروش، ماجرای انقلاب فرهنگی راچنان ننگین وسنگین ودروغین کرده اند وجمعی بی خبررا چنان بازی داده اند(کینه توزان به جای خود) که اکنون این طناب برگردن خودشان پیچیده است. به طوری که پیروان خط امام هم ازآن برائت می جویند وشرمسارانه نقش خود را درآن انکارمی کنند و از اطلاع رسانی درست سرمی پیچند. آدمی در می ماند که این پیروان وفادار، سهم رهبری فقید انقلاب و رهبری کنونی را در انقلاب "ننگین" فرهنگی چقدر برآورد می کنند.
درخبرها آمده بود که آقای مهندس موسوی به دانشجویی که ازنقش وی درانقلاب فرهنگی سوال کرده بود، چنین پاسخ داده بود که " من درآن هنگام نخست وزیرنبودم ونقشی درانقلاب فرهنگی نداشتم وسندی دراین مورد وجود ندارد." پاسخ به آن دانشجو، درحقیقت پاسخ به عبدالکریم سروش بود که درجواب دروغ ها وتوهین ها و تمسخرهای یک نویسنده[1] درمحفل حامیان مهندس موسوی، انگشت برنقش مهم میرحسین موسوی درستاد انقلاب فرهنگی نهاده بود وازوی خواسته بود تا این رازساده را فاش کند واطلاع درست ودقیق در اختیار پرسشگران قرار دهد. سروش حتی ازگواهان این امریعنی علی شریعتمداری، محمد خاتمی، احمد احمدی ، صادق واعظ زاده ورضا عارف نام برده بود که در دفتر نخست وزیر حاضرمی شدند ودرجلسات مکرر ستاد انقلاب فرهنگی به ریاست میرحسین موسوی شرکت می کردند.
آقای موسوی اما به جای گفتن این حقیقت ساده، راه نا صوابی را برگزید وپاسخ آن دانشجوی دلسوخته را چنان مبهم داد که کس نداند وی درآن ایام چه کاره بوده است.
آقای موسوی شما که همه افتخارتان پیروی ازامام است، چرا؟ شما که خود منصوب امام بودید و به فرمان او برصدرجلسات می نشستید چرا خبردرست و دقیقی ازآن نمی دهید؟ آیا فرداهم اگربه کرسی ریاست جمهوری بنشینید، همین طور "حق دانستن " مردم را محترم می شمارید؟
گفته اید شما درانقلاب فرهنگی نقشی نداشتید،که اینطور؛ولی صورت مذاکرات شورای انقلاب چیزدیگرمیگوید: اعضای شورا به شدت ازوضع ناآرام دانشگاه ها ناراضی بودند.هاشمی رفسنجانی گفت « ازطریق حضور تعدادی بچه مسلمان در تهران میتوان جلو شلوغی دانشگاه را گرفت ... از خشونت نمی ترسیم. امروز شروع شود بهتر از سه ماه دیگر است. » مهندس میر حسین موسوی تنها کسی بودکه « ازضرورت انقلاب فرهنگی ار طریق حضور توده ها در دانشگاه سخن گفت »[2].وچنین بود که دانشجویان اینجاوآنجا ستادهایی تشکیل دادند ومشغول "انقلاب فرهنگی" شدند؛یا به تعبیر مهمان مودب شما:"تقلید مضحک شناعت وسخافت ".( درتهران: شکوری راد، شمقدری و محمود احمدی نژاد، در شیراز: فلان و فلان...الخ)
این در انقلاب فرهنگی .اما درستاد انقلاب فرهنگی چطور؟ آیا آن جا هم بی نقش بودید؟ "قربان تمکینت شوم. می بین وسربالا مکن"
من می دانم که حامیان شما، ازجمله آقای مسجد جامعی، درتشکیل آن جلسه کذایی ودعوت از آن نویسنده و تحریک او، خطای سیاسی واخلاقی بزرگی مرتکب شدند و"جای خالی دروغ " را پرکردند وپویش انتخاباتی شما را به رنگ جفا آلودند. اما شستن ان رنگ با رنگ دیگرمیسرنیست. ازشما انتظاربزرگ منشی بیشتری می رفت. یکی این که آن گفتاروکردارزشت را نکوهش وسرزنش کنید ودوم این که شجاعانه ازاقدام امامی که افتخارپیروی او را دارید واز نقش رهبری کنونی ونیز از نقش خود درانقلاب فرهنگی وستاد انقلاب فرهنگی بی شرمندگی دفاع نمایید و چون یک فرد مطلع و مسئول، زوایای نهفته آن را آشکارسازید و نشان دهید که برنامه ریزان و مجریان انقلاب فرهنگی چه کسانی بوده اند و خود در گشودن پرونده مذاکرات شورای انقلاب در این خصوص پیش قدم شوید و همچنین تصریح کنید که آیین نامه های "انقلابی" برای سانسور کتاب و غیره محصول شورای عالی انقلاب فرهنگی کنونی است که شما هم عضو آن بوده اید و هستید.
طفره رفتن وسرزیربرف کردن وجواب چند پهلو و سربالا دادن و کتمان حقیقت نمودن و به حمایت توهین کنندگان برخاستن ودرقبال دروغ گویان و درشت گویان سکوت پیشه کردن، شیوه صادقان وکریمان نیست.
نقل هرجورکه ازخلق کریمت کردند قول صاحب غرضان است تو آن ها نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
عبدالکریم سروش
مریلند
دوم خرداد 1388
برچسب ها:
دكتر سروش ،
میرحسین موسوی ،
نامه ،
انقلاب فرهنگی ،
محمود دولت آبادی ،
زنده باد اصلاحات

مقدمه لفظ اصلاحات بر معانی متعددی دلالت میكند، اما در بنیان لغت، اصلاحات به معنای پیرایش است، از این روست كه فرهنگستان نیز به جای آرایشگری، پیرایشگری را پیشنهاد كرده؛ آراستن، به چیزی اضافه كردن و پیراستن از چیزی كم كردن است، البته هر دو به قصد مشترك زیبایی! اول بار در مغرب زمین، رفرماسیون به نهضت دینپیرایی اطلاق شد؛ در بستری تاریخی علل و عوامل مختلف، آنچنان به آن آرایه بسته بودند كه در زیر خروارها آرایه و تشریفات، حاق دین به محاق رفته بود. لوتر، كالوین، مونتسر و ... تلاش كردند این آرایهها را بزدایند، در حقیقت پروتستانتیزم نهضتی بود علیه تشریفات زایدالوصف مسیحیت. البته جامعهشناسان دین و انسانشناسان بر این باورند كه طبع بشر تمایل دارد حقایق دینی را در لفافهای از تشریفات و مناسك و شعائر بپوشاند، تشریفات و عوارضی كه از خود دین بر نیامده، بلكه به دلایل دیگری از جمله در اثر رقابت ادیان با یكدیگر برهم افزوده شدهاند. در این مسیر تاریخی، هر از گاهی مجددین یا رفرمرها ظهور میكنند و خرافات و زخارف را میزدایند. اما به مرور زمان بخصوص پس از پیدایش ایدئولوژیهای ماركسیستی، رفرم معنایی منفی یافت، در مقابل راست كیشی قرار گرفت و با تجدیدنظرطلبی و ارتداد مرادف شد. كائوتسكی، برنشتاین، خروشچف، مائو و بسیاری دیگر از ماركسیستها متهم به تجدیدنظرطلبی و رفرماسیون در آموزههای اصلی ماركسیستهای كلاسیك مانند ماركس، انگلس و لنین شدند و سیل انتقادها و اتهامها به سویشان سرازیر شد. این روند تا بعد از فروپاشی شوروی ادامه یافت، از آن پس بود كه لغت رفرم مجدداً ارج و قربی تازه به دست آورد. با توصیههای بانك جهانی و صندوق بینالمللی پول هر كشوری دست به اصلاحات اقتصادی میزد، منزلتی مییافت و در جرگة كشورهایی قرار میگرفت كه میتوانستند در فرآیند جهانی شدن شركت كنند و از بازار جهانی سهمی داشته باشند.(1) بدین ترتیب رفرم در طول حیات تاریخی- اجتماعی خود حامل معانی و ارزشهای متنوعی بوده است.
برچسب ها:
اصلاحات ،
شكست اصلاح طلبان ،
راهكار اصلاح طلبی ،
اصلاحات مرده ،
زنده باد اصلاحات ،
سعید حجاریان ،
ژورنالیسم حرفه ای

برچسب ها:
روزنامه نگاری ،
ژورنالیسم ،
مخاطب ،
غریزه جنسی ،
نشریات ،
دموكراسی ،
اول دفتر (روشنفكری از دید بزرگ روشنفكر ایران دكتر علی شریعتی مزینانی)
با سلام
...روشنفکر بهوسیله ترجمه، بهوسیله کپی و بهوسیله تقلید بهوجود نمیآید، تحصیل کرده و دکتر و معمار و مهندس، بهوجود میآید، اما روشنفکر بهوجود نمیآید. روشنفکر یعنی سواد نداشته باشد، نداشته باشد؛ فلسفه نداند، نداند؛ فقیه نباشد، نباشد؛ فیزیکدان و شیمیست و مورخ و ادیب و نویسنده نباشد، نباشد؛[ولی] جور تازهای بیندیشد و بفهمد که چگونه مسئولیتی را باید حس کند و بر اساس این مسئولیت فداکاری کند.
اما روشنفکری که در مشرق، در جامعهی اسلامی بهوجود
آمد، "ژان پل سارتر" میگوید چگونه تهیه کردیم روشنفکر را:
طرز تهیهی روشنفکر در مقدمه کتابی از
"فانون" به قلم "ژان پل سارتر"، این گونه بیان شده است:
"ما در قرن 17و18و19 رؤسای قبایل، خان زادهها، پولدارها، گردن کلفتهای
آفرقا، آسیا و... را میآوردیم، چند روزی در آمستردام، در لندن، در نروژ در بلژیک
و در پاریس اینها را میچرخاندیم. لباسهایشان عوض میشد، روابط اجتماعی تازه یاد
میگرفتند، کت و شلوار میپوشیدند، پذیرایی تازه، اتومبیل سوار شدن، رقص و زبان
و... را یاد میگرفتند، یک ازدواج اروپایی میکردند یا به شکل اروپایی ازدواج میکردند.
زندگی اروپایی و آرزوی اروپایی شدن کشور خودشان را بهوجود میآوردیم و اینها را
میفرستادیم به کشور خودشان. همان کشورهایی که درِشان برای همیشه به روی ما بسته
بود، ما در این کشورها راهی نداشتیم، نجس بودیم، جن بودیم، دشمن بودیم، از ما میهراسیدند،
آدم ندیده بودند...
...بعد این روشنفکران(!) را میفرستادیم از آمستردام
و برلین و بلژیک و پاریس (این عین ترجمهی ژان پل سارتر است) و فریاد میزدیم
"برادری انسانی" و بعد میدیدیم انعکاس صدایمان از آنسوی آفریقا، از
گوشهی آسیا، از خاورمیانه و خاور دور؛ از دهان همین روشنفکران پس میآید.
ما می گفتیم "مذهب بشریت به جای مذهبهای
مختلف"، باز صدایمان از دهان اینها باز میآمد. هروقت ساکت بودیم آنها هم
ساکت میشدند و هر وقت حرف میزدیم، انعکاس وفادارانهی صوت خودمان را از حلقومهایی
که ساختهبودیم، میشنیدیم و بعد مطمئن شده بودیم که این روشنفکران نهتنها کوچکترین
حرفی جز آنچه ما در دهانشان گذاشته بودیم، ندارند که حتی حق حرف زدن را هم از مردم
خودشان گرفتهاند!
این روشنفکری بود که به شکل روشنفکر اروپایی در کشورهای
شرقی [نقش] بازی میکرد. راه بلد استعمار در سرزمینهایی که نمیشناخته و با
زبانشان آشنا نبوده. موریانه ای که به نفع رسوخ این مایهی مسموم فرهنگی و اقتصادی
و اخلاقی و فکری استعمار غربی برای نفوذ این مایهی مسموم در درون درختان تناور و
شاداب و اصیل در شرق؛ مذهبهای نیرومند تمدن ساز، اندیشههای زیبا، اصالتهای
اخلاقی و انسانی، آدمهایی که خودشان هستند؛ از درون این موریانههایی که خودمان
درست کرده بودیم با نام روشنفکر که با زبان آشنا بودند و آرزویشان، شدن مثل ما
بود. این "شبیه ماها" اینها فرهنگ و معنویت و مذهب و اخلاق را از درون
خوردند؛ به چه اسم!؟ به اسم مبارزه با خرافات، مبارزه با ارتجاع، مبارزه با کهنهپرستی؛
به چه نام!؟ به همان نامهایی که روشنفکران اروپایی در قرن 17و18 با ارتجاع و
کلیسا مبارزه میکرد...
برچسب ها:
روشنفكر ،
شریعتی ،
غرب ،
شرق ،
اسلام ،
ایران ،
مسئولیت روشنفكر ،
تبلیغات